افلاطون می گوید :
«اگر من به زبان آدمیان و فرشتگان سخن گویم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنین و چون طبلی توخالی ام .
و اگر پیامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نیروی ایمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هیچم .و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود .
عشق شکیباست، عشق مهربان است، برانگیخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نیست، خشمگین نمی شود و کینه ی کس به دل نمی گیرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقیقت شادی می کند.
عشق هرگز پایان نمی گیرد، آنگاه که سخنان پیامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گیرند و دانش ها به سر می آیند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پیامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآید اینها تمام از میان برخیزند. »
« کتاب عهد جدید - نامه ی اول پولس - بخش 13»